تبليغاتX
گاهی که مداد گیرم میاد
/* /*]]>*/ ما در ایران عزیزمان شهر های معروف زیادی داریم ؛مثلأ اصفهان که معروف به نصف جهان است و شیراز معروف است  با تخت جمشید عظیمش و تهران معروف است  به دود  و دم و یادگار ننگین دوران قاجاریه و...من داستانی نوشته ام بر اساس خصوصیات بعضی از شهر ها ؛ در این داستانم هر شهری را نماد چیزی قرار داده ام. روزی روزگاری فردی بنام محمدحسین ، تصمیم گرفت که به استان های ایران سفر کند و از آن ها  دیدن کند.محمدحسین ساک کوچکی را فراهم کرد و همراه دوستش شایان  به فرودگاه رفت و بعد از گذشتن مدتی سوار هواپیما شدند.این بود سر آغاز سفر محمدحسین... این داستان ادامه دارد ...
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 18:21 توسط محمدحسین نبی |

سلام. سلام سلام.من کلی مطلب نوشتم که فقط تایپش مونده.

خالم قراره کمکم کنه!

در ضمن من نفر اول کلاس شدم.19.97

 تا بعد

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 20:42 توسط محمدحسین نبی |

دیروز کتابامو گرفتم. نیگا کردم و دیدم 12تا کتاب. غم اومد دلم. به خودم گفتم که باید چه‌قدر درس بخونم؟ بعد دوباره فکر کردم که من می‌خوام چه جوری تا دانشگاه درس بخونم؟بعدش گفتم مثل همه. سعی داشتم حال خودم رو بگیرم و دنبال شغلی بگردم که اون قدر به درس خوندن نیاز داشته باشه که نگو و نپرس.همین جوری درگیر بودم که شغلی به ذهنم خورد.شغلی که برای رو کم کنی خودم لازم داشتم.«دکترِ مورخ‌ِ عکاس مصلت بر زبان فارسی و انگلیسی و مهندس کامپیوتر»یعنی دکتری که به عنوان درمان به نقاط دورافتاده‌ی جهان می‌رود و برای کتابش عکاسی می‌کند. شوقی به دلم افتاد که حد و مرز نداشت. آن‌قدر خوش‌حال که می‌تونم بگم انگار دو جهان رو به من بخشیدن. حتی فکر جهان‌گردی من رو دیوانه می‌کند چه برسه به خود جهان‌گردی. بعد خوش‌حال و خندون از این که تونسته بودم حال خود رو بگیرم به رخت خواب رفتم و خوابیدم. آن‌قدر خوش‌حال بودم که از ساعت 3 تا 6 ظهر خوابیدم.
+ نوشته شده در شنبه 23 شهریور1387ساعت 16:37 توسط محمدحسین نبی |

توی مطلب قبلی کسی با عذاب وجدان زندگی می‌کرد. این مرد با شنیدن یک حرف خیلی ساده اعتقادات خود را از دست داد و وارد راه اشتباه فرد دیگری شد.

ما انسان ها از شنیدن یک کلمه یا جمله می‌توانیم اصلاح یا به قول معروف از راه به در شویم.

معلم ما می‌گفت:«پدر من بی‌سواد بود.پس منم رغبتی به درس خوندن نداشتم.روزی مادرم به پدرم گفت که به من یه چیزی به گه تا درس بخونم.

بابام گفت:«پسرم من درس نخوندم اینم؛ اگه تو هم دوست داری اینجوری باشی درس نخون.»

ازون به بعد منم شروع کردم به درس خوندن.            

کلمات و جمله های زیادی اینجور آدم ها را متحول می‌کند.پس بیاییم کلماتی بسازیم که انسان رامتحول کند؛ البته در راه درست. 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 13:26 توسط محمدحسین نبی |

نمی‌ دانید وقتی که آدم می‌دونه جهنمی چقدر عذاب می‌کشد.

این جمله‌ای بود که مردی در سلول زندان برای هم سلولی‌هاش می‌گفت.تعریف می‌کرد که من کلاه برمی‌داشتم  و سر اون یکی می‌گذاشتم.

لحن صداش نه افتخار آمیز بود و نه شورانگیز بود؛بلکه متاثر بود. متاثر از کارها‌یی که کرده، متاثر از آن‌که نمی‌توانست جبران کند.

مردی از تخت پایین پرید و گفت:«من هم در سطح توبد کردم و شاید بیشتر، ولی این‌قدر متاسف نیستم. ببینم تو اگر کار بدی انجام بدی مادرت در اتاق رو روت می‌بنده و توش مار می‌ریزه؟»

مرد اولی گفت:«نه»

-مگه خود خدا نگفته که من یک قطره از محبت رو به مادران دادم؟

-آره.

-پس وقتی مادر اون کارو نمی‌کنه پس خدا هم جهنمی رو راه نمیندازه چون خدا دارای تمام محبت است نه مثل مادر یک قطره رو داراست!

مرد رفت که بخوابد.مرد اولی رو به حال خودش گذاشت تا غرق در افکارش باشد...

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 16:16 توسط محمدحسین نبی |

گاهی فکر می کنم که تابستون امسال، بدترین تابستون عمرم بود. ولی بعد تامل بیشتر به این نتیجه میرسم که نه امسالم بد نبود چون حداقل تونستم چند تا کتاب بخونم، خودم آستین بالا بزنم و شروع کنم به یادگیری زبان انگلیسی(برای بهتر شدن مکالمم) و....

اما بازم دلم راضی نبود. بنابراین شروع کردم گنجینه لغاتم رو بیشتر کنم.یه کتاب بنام(خورشید را بیدار کنید)رو برداشتم و شرع کردم به خوندن و هی کلمات رو از لغت‌نامه در می‌آوردم و می‌نوشتم؛ولی این‌کار هم خسته کننده بود‍.پس کتاب رو کنار گذاشتم.

حالا که این‌قدر از تابستون گذشته بیکارم و کتاب می خونم. اگه بخواین می تونم از هری یک تا شیش رو براتون بازگو کنم تاااااا هاوکینگ و کوآرک.

خوب زمان کتاب خوندنم رسیده تا بعد،خداحافظ

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 14:48 توسط محمدحسین نبی |

چند روز پیش کنار مادر بزرگم نشستم گفتم مامانی برام یه قصه میگی؟
گفت بله عزیزم! و بعد شروع کرد...
می‌گفت بابات با عموت یه جوجه داشتند که تو خونه ولش می‌کردند و باهاش بازی می‌کردند. یه روز بابات با عموت هی میرفتند بالای طاقچه و بعد می‌پریدند پایین. هی من میگفتم نکنید؛ پاهاتون درد می‌گیره. ولی گوششون بدهکار نبود. بعد نیم‌ساعت دیدم یکی میزنه پشتم و میگه: مامان پریدم روی جوجه، ماکارونیش دراومد!

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 22:6 توسط محمدحسین نبی |