سلام بر تمامی عزیزانی که به وبلاگ من سر می زنند، من از شما عزیزان درخواستی دارم: من دوست دارم که از وبلاگ هایی که برای سن من خوب است را معرفی کرده تا از آ ن ها چیزهای زیادی بیامزم.
ای معلم عزیزم، ای که تو به من درس آموختی، ای تو که مرا امیدوارم کردی که بنویسم و همه ی آن هایی که به گردن من حق دارید از همه ی شما تشکر می کنم.
من این وبلاگ را اول مدیون خانم روحانیون (خاله ام) و دوم مدیون همه ی معلمان از جمله آقای فرشته نژاد هستم.
باتشکر
محمدحسین
لبنان روستا های زیادی دارد که یکی از آن ها روستای قانا است. این روستا تقریبا یکی دو هفته پیش توسط اسراییل بمب باران شدیدی شد. ماجرای این داستان برمی گردد به سه هفته قبل از بمب باران روستای قانا.
یک روز سعید داشت با دوستانش علی و حسن بازی می کرد. دوستی آن ها مانند نزدیکی انگشتان دست بود. بعد از اینکه بازی آن ها تمام شد، سعید به خانه بازگشت تا تلویزیون ببیند. او برای دیدن برنامه مورد علاقه اش هر روز این موقع تلویزیون را روشن می کرد. اما میان این برنامه خبر فوری اعلام شد که: درگیری میان اسرائیل و لبنان شروع شده است. سعید به یادش آمد که مادرش برای او از شهادت پدرش در بمباران 10 سال پیش روستایشان توسط اسرائیلی ها تعریف می کرد. در آن زمان سعید و مادرش جزو یکی از نجات یافتگان این بمباران بودند. سعید آن موقع کودک یک ساله ای بود که به لطف خدا با مادرش زنده از زیر آوار بیرون آورده شدند. حالا او می ترسید که مادرش را هم مثل پدرش از دست بدهد.
بعد از مدتی درگیری بین لبنان و اسرائیل، رژیم صهیونیستی روستای قانا را هم بمباران کرد، در حالیکه این روستا محل امنی برای زنان و کودکان بی سرپناه و بی گناه شده بود. این واقعه وحشتناک در ساعت 7 صبح در حالیکه همه در خواب ناز به سر می بردند اتفاق افتاد و سعید و مادرش مثل ده ها نفر دیگر زیر دیوارهای ویران شده و سقف های خراب شده قرار گرفتند و به شهادت رسیدند. آن ها پس از 10 سال به پدرشان در بهشت خدا ملحق شدند.
ما برای شادی روح شهدای قانا و لبنان و آزادی و نجات آنان از دست رژیم صهیونیستی اسرائیل دعا می کنیم و باز هم دعا می کنیم تا بعد از پیروزی دوباره روستای قانا را مثل 10 سال پیش حتی بهتر و سرسبزتر از نو بسازند.
آمین
امشب شب تولد حضرت علی«ع» است. این شب را به تمام هموطنان عزیز و دوستانم تبریک می گویم.
این هم یکی دیگر از داستانهای کوتاه من:
18 فروردین روز سلامت بود. یکی از بچههای مدرسه یک متن در مورد هفته سلامت نوشته بود. من این موضوع را برای مادرم تعریف کردم. من و مادرم تصمیم گرفتیم یک بادبادک درست کنیم و روی آن بنویسیم: "پیش به سوی سلامتی"
ما این بادبادک را درست کردیم، این بادبادک در اندازه 30 در 60 متر بود. تمام تهران برای 5 دقیقه به این بادبادک نگاه میکردند. ناگهان یک عقاب آمد و بادبادک ما را سوراخ کرد. من خیلی گریه کردم.
من و مادرم یک بادبادک بزرگ تر درست کردیم و من یاد گرفتم دیگر نا امید نشوم.
همه دل دارند و همه حق زندگی دارند. مگر یک فلسطینی حق زندگی و سلامتی ندارد؟ آنها انسان نیستند؟ چرا انسان هستند، ولی گیر اسرائیل افتادند. یک فلسطینی، یک لبنان و یک عراقی بی سرپناه چه گناهی کردند که گیر ظلم و ستم یک کشور دیگر افتادهاند.

یک فلسطینی و یک عراقی حق درس خواندن و یادگرفتن علم و ادب را هم ندارند؟ آنها مجبورند شب و روز به آمریکا و اسرائیل سنگ بزنند.
شما شاید امیر قلعه نوعی رو بشناسید و بدونید که اون در چه تیمی کار خودش رو با حجازی آغاز کرد.
ژنرال باید خوش حال باشه، چون سرمربی تیم فوتبال ایران شده.
این مرد می خواست سال بدی را پشت سر بگذارد، چون کلی بازیکن رو از دست داد، مثل: نیکبخت واحدی،عنایتی و …
قلعه نوعی با این که استقلالیه 5 تا پرسپولیسی رو به تیم ملی دعوت کرده
که البته واحدی قبلاً با خودش کار کرده.
روز اولی که قرار بود برویم، فقط زبونی بود. ولی بعد از پنج، شش روز دیگر عملی شد. ما بلیط قطار گرفتیم و رفتیم مشهد.
آن روز یکشنبه بود و قرار بود ما یک هفته آنجا باشیم. در مشهد کوه سنگی را فتح کردم، از زیست خاور دیدن کردیم و بیشتر از 10 بار رفتیم حرم امام رضا(ع).
در شهر مشهد چیزهایی که زیاد بود عبارتند از: مسجد، عرب و بازار روس ها. حرم پر از عرب بود و در سطح شهر مسجد و بازار روس ها زیاد بود.
چشم رو هم گذاشتیم یکشنبه هفته بعد بود و باید بر می گشتیم. من کلی چیز از آنجا گرفتم، مثل: پیراهن، بازی های سر کاری و کیف برای دوربینم.
قطار برگشت ما با آن همه تجهیزات هیچی نداشت. با اینکه تلویزیون داشت ولی برای ما فیلم نگذاشت، چون خراب بود. به جای آن دفتر تلفن و خودکار دادند و برایمان آهنگ گذاشتند تا سرمان گرم شود! آن قطار خیلی توقف داشت، برای همین ساعت 9:45 صبح رسیدیم تهران، یعنی 13 ساعت در راه بودیم. ولی در قطار رفت ما 12 ساعت در راه بودیم.