تبليغاتX
گاهی که مداد گیرم میاد

یه روز یه دزده میره دزدی، صاحب خانه داد می زند:« کمک، کمک.دزد می گه:« نه کمک نمی خواهم، چند نفر را با خودم آوردم.

+ نوشته شده در شنبه 25 شهریور1385ساعت 11:38 توسط محمدحسین نبی |

 

 

1*دامن- دا+Blue-آ+دار+م

2*1=s 2=k 3=d 4=o 5=I 6=m 7=h 8=r 9=a 0=e

17469 1980

لطفا جواب به من و دیگران نگویید.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 13:0 توسط محمدحسین نبی |

روز پنجشنبه ما در مقابل تیم بسکتبال رازی مسابقه‌ی دوستانه داشتیم و من یکی از بازیکنان تیم شهدای هفتم تیر بودم. آن روز حساسی برای من بود. اول تیم فوتبال ما بازی کرد و با نتیجه‌ی 5-0 آن تیم را در هم کوبیدیم. بعد بازی بسکتبال بود و ما باید این بازی را می بردیم. ما بازی نفس گیری را آغاز کردیم و با نتیجه‌ی 8-1 باختیم چون آن تیم بازیکنانش در سطح ابتدایی نبودند و در سطح راهنمایی بودند، برای همین باختیم، جالب این جا بود که مربی آن تیم داور مسابقه هم بود و همش به نفع می گرفت. دو گل ما را قبول نکرد و ...

قرار شد دوباره بازی کنیم ولی با آن تیم نه، با تیم خودمان بازی کنیم. ما عالی بازی کردیم ولی در سطح خودمان شاید هم بالاتر.

تيم بستکتبال شهدای هفتم تير در کنار مربی مان آقای جليل وند

 

+ نوشته شده در شنبه 11 شهریور1385ساعت 13:8 توسط محمدحسین نبی |

یه روز یه آهه میره در مغازه ی بقالی میگه ادبودو بده؟!

مغازه دار نفهمید که اون چی میخواد.رفت مغازه ی بقلی دید شاگر اون مغازه اون جوری حرف میزنه.رفت و آوردش گفتش:«ببین این چی می خواد، بعد یه چیزی به اون دادو رفت. مغازه دار پرسید،« چی می خواست؟ ادبودو می خواست!!

+ نوشته شده در یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 17:31 توسط محمدحسین نبی |