نمی دانید وقتی که آدم میدونه جهنمی چقدر عذاب میکشد.
این جملهای بود که مردی در سلول زندان برای هم سلولیهاش میگفت.تعریف میکرد که من کلاه برمیداشتم و سر اون یکی میگذاشتم.
لحن صداش نه افتخار آمیز بود و نه شورانگیز بود؛بلکه متاثر بود. متاثر از کارهایی که کرده، متاثر از آنکه نمیتوانست جبران کند.
مردی از تخت پایین پرید و گفت:«من هم در سطح توبد کردم و شاید بیشتر، ولی اینقدر متاسف نیستم. ببینم تو اگر کار بدی انجام بدی مادرت در اتاق رو روت میبنده و توش مار میریزه؟»
مرد اولی گفت:«نه»
-مگه خود خدا نگفته که من یک قطره از محبت رو به مادران دادم؟
-آره.
-پس وقتی مادر اون کارو نمیکنه پس خدا هم جهنمی رو راه نمیندازه چون خدا دارای تمام محبت است نه مثل مادر یک قطره رو داراست!
مرد رفت که بخوابد.مرد اولی رو به حال خودش گذاشت تا غرق در افکارش باشد...
گاهی فکر می کنم که تابستون امسال، بدترین تابستون عمرم بود. ولی بعد تامل بیشتر به این نتیجه میرسم که نه امسالم بد نبود چون حداقل تونستم چند تا کتاب بخونم، خودم آستین بالا بزنم و شروع کنم به یادگیری زبان انگلیسی(برای بهتر شدن مکالمم) و....
اما بازم دلم راضی نبود. بنابراین شروع کردم گنجینه لغاتم رو بیشتر کنم.یه کتاب بنام(خورشید را بیدار کنید)رو برداشتم و شرع کردم به خوندن و هی کلمات رو از لغتنامه در میآوردم و مینوشتم؛ولی اینکار هم خسته کننده بود.پس کتاب رو کنار گذاشتم.
حالا که اینقدر از تابستون گذشته بیکارم و کتاب می خونم. اگه بخواین می تونم از هری یک تا شیش رو براتون بازگو کنم تاااااا هاوکینگ و کوآرک.
خوب زمان کتاب خوندنم رسیده تا بعد،خداحافظ
چند روز پیش کنار مادر بزرگم نشستم گفتم مامانی برام یه قصه میگی؟
گفت بله عزیزم! و بعد شروع کرد...
میگفت بابات با عموت یه جوجه داشتند که تو خونه ولش میکردند و باهاش بازی میکردند. یه روز بابات با عموت هی میرفتند بالای طاقچه و بعد میپریدند پایین. هی من میگفتم نکنید؛ پاهاتون درد میگیره. ولی گوششون بدهکار نبود. بعد نیمساعت دیدم یکی میزنه پشتم و میگه: مامان پریدم روی جوجه، ماکارونیش دراومد!