دیروز کتابامو گرفتم. نیگا کردم و دیدم 12تا کتاب. غم اومد دلم. به خودم گفتم که باید چهقدر درس بخونم؟ بعد دوباره فکر کردم که من میخوام چه جوری تا دانشگاه درس بخونم؟بعدش گفتم مثل همه.
سعی داشتم حال خودم رو بگیرم و دنبال شغلی بگردم که اون قدر به درس خوندن نیاز داشته باشه که نگو و نپرس.همین جوری درگیر بودم که شغلی به ذهنم خورد.شغلی که برای رو کم کنی خودم لازم داشتم.«دکترِ مورخِ عکاس مصلت بر زبان فارسی و انگلیسی و مهندس کامپیوتر»یعنی دکتری که به عنوان درمان به نقاط دورافتادهی جهان میرود و برای کتابش عکاسی میکند.
شوقی به دلم افتاد که حد و مرز نداشت. آنقدر خوشحال که میتونم بگم انگار دو جهان رو به من بخشیدن. حتی فکر جهانگردی من رو دیوانه میکند چه برسه به خود جهانگردی. بعد خوشحال و خندون از این که تونسته بودم حال خود رو بگیرم به رخت خواب رفتم و خوابیدم. آنقدر خوشحال بودم که از ساعت 3 تا 6 ظهر خوابیدم.
+
نوشته شده در شنبه 23 شهریور1387ساعت 16:37 توسط محمدحسین نبی
|
توی مطلب قبلی کسی با عذاب وجدان زندگی میکرد. این مرد با شنیدن یک حرف خیلی ساده اعتقادات خود را از دست داد و وارد راه اشتباه فرد دیگری شد.
ما انسان ها از شنیدن یک کلمه یا جمله میتوانیم اصلاح یا به قول معروف از راه به در شویم.
معلم ما میگفت:«پدر من بیسواد بود.پس منم رغبتی به درس خوندن نداشتم.روزی مادرم به پدرم گفت که به من یه چیزی به گه تا درس بخونم.
بابام گفت:«پسرم من درس نخوندم اینم؛ اگه تو هم دوست داری اینجوری باشی درس نخون.»
ازون به بعد منم شروع کردم به درس خوندن.
کلمات و جمله های زیادی اینجور آدم ها را متحول میکند.پس بیاییم کلماتی بسازیم که انسان رامتحول کند؛ البته در راه درست.
+
نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 13:26 توسط محمدحسین نبی
|