تبليغاتX
گاهی که مداد گیرم میاد

سلام سلام سلام،من اومدم؛بعد از یک سال تمام.البته با نیرویی بیشتر و با فکری باز تر!

چند خبر خوش:

اول:معدل هم ترم اول و ترم دو کلاس پنجمم شد20.

دوم:تو امتحان ورودی مدرسه ی خودم قبول شدم.

سوم:تیم بسکتبال مدرسم در منطقه دوم شد.

دست نزنید من متعلق به همم.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 19:4 توسط محمدحسین نبی |

اون دو در حال دویدند بودند که عنکبوت خودش را روی بدن آزیتا انداخت و اون نیش زد و خود عنکبوت مرد. آزیتا در حال جون دادن بود. از دهانش کف سفید رنگ بیرون می ریخت و تن و بدنش می لرزید.

الیس دست از دویدن برداشته و به سمت آزیتا رفت. اون با دستمال صورت آزیتا رو پاک کرد جیغ بلندی زد ؛ چون دید که صورت آزیتا کشیده شده است. یعنی داشت پوست اون کنده می شد و داشت پوستش می سوخت و تمام صورتش رو فرا گرفته بود.

آزیتا گفت:« فرار کن و پشت سرت هم نگاه نکن. اون به سرعت دوید ، دری باز شد و روح دوباره ظاهر شد و گفت:« ادامه این مراحل در خانه دوم است. اون وارد شد و دید که تیری پرت شد و دست چپ اون و قطع کرد. در راه از دو شمشیر بزرگ آمد و اولی به پای راستش رو قطع کرد و تیر دومی گوش راستش رو برید. خون شدیدی از الیس می رفت.

اون وارد راهرویی شد که خیلی سرد بود و چون الیس خون زیادی نداشت داشت یخ می زد که یک دفعه هوا گرم گرم شد. الیس در سمت راستش اسکلت های نفراتی که در این خانه مرده بودند چسبانده بودند _حتی دوست هایش _ و فقط جای خودش خالی بود و حتی اسمش هم زیر آن نوشته بود.

بالاخره تیری اومد و الیس را نصف کرد. فردای آن روز ارواح اون خونه رو بردند و پرونده ی این خانه در این محل بسته شد و پدر و مادر اون بچه هایی که مرده بودند هر روز نحوه ی مردن بچه های خود رو در ذهنشون می دیدند.

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 11:2 توسط محمدحسین نبی |

دیدند که تعداد زیادی اسکلت ریخته شده و تمام اون منطقه رو پر کرده. بالاخره از دیوار پایین اومدند و وارد خانه شدند ناگهان روحی ظاهر شد و گفت:« سلام بچه های عزیز ، شما وارد کلبه ی ترس شدید. هر کس وارد این خانه شده مرده و هر کس 10 مرحله رو پشت سر گذاشته. در این هنگام دنی خواست فرار کنه که زیر پایش خالی شد.مایکل به عقب رفت و دید که یک نزه از یک چشمش رد شده 13 از سرش 11 از دودستش و 22 از شکمش رد شده بود. بعد روح گفت:« و اگر کسی بخواهد فرار کند می میرد. آن ها به راه افتادند. آن ها به یک دو راهی برخورد کردند. در سمت چپ نوشته شده بود: در این سمت همه شما خواهید مرد و از گوشت شما آب گوشت انسانی درست می شود و از ناخن های شما کیک درست می شود. ولی در سمت راست نوشته شده بود:همه ی شما خواهد مرد ولی فقط یکی از شما زنده خواهد ماند. پس آن ها از سمت راست رفتند. در این هنگام گردونه ای که همش تیر و نیزه پرت می کرد. آزیتا و الیس سینه خیزان به پیشرفتند ولی مایکل و جان ایستاده به راه خود ادامه دادند و پشت سر هم جا خالی می دادند. ناگهان یک نیزه آمد و آن دو به هم دوخت. اون جا چنان خونی راه افتاد که تا مچ پای آزیتا و آلیس رسید.آن ها باز هم به راه خود ادامه دادند. ناگهان عنکبوت بزرگی جلوی آن ها سز شد و آن ها شروع به دویدن کردند و... ها ها ها ها این داستان هم ادامه دارد؟!

+ نوشته شده در سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 11:37 توسط محمدحسین نبی |

بکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود.

روزی الیس که یک بچه ی کنجکاوی است می خواست به همراه پدر و مادرش به یک خانه ی جدید بروند. آن ها پس از یک ماه در خانه ی جدید خود ساکن شدند. تابستان بود و همه ی بچه ها در کوچه و خیابان ها با هم بازی می کردند. الیس خواست در محله ی جدیدشان گشت و گزاری کند و دوستان جدیدی بیابد. او یک عده از دختران را دید که دارن با هم صحبت می کنند.

جلو رفت و گفت:« سلام، حاضرین با من دوست شوید.» بچه ها یک صدا گفتند:«بله که حاضریم با تو دوست شویم.» بعد از یک هفته دوستی آن ها صمیمی شد. روزی آزیتا به الیس گفت که در این جا کلبه ی ترسناک و منحوس است که هر کس وارد آن شده مرده است. الیس چون خیلی کنجکاو بود از او خواهش کرد که ان خانه را به او نشان دهد.

آزیتا گفت:« باشه!» بعد خانه را به او نشان داد. بعد از چندین هفته تحقیق با دوستانش قرار گذاشت تا وارد خانه شوند_البته آن ها اول راضی نشدند_ ولی الیس راضی شان کرد. آزیتا،الیس را با چند پسر آشنا کرد که همراه آن ها بیایند. آن ها سر ساعت 12 دوازده با هم قرار گذاشتند و همه با کلی خوراکی حاضر شدند._چون الیس به آن ها گفته بود که خوراکی بیاورند. آن ها از دیوار بالا رفتند و دیدند که...

این داستان ادامه دارد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 12:27 توسط محمدحسین نبی |

اولین باری که مموش راه رفت

یک سال بعد. مموش روزی که تولد او را گرفتند، برادر او مموش را در اتاقش برد. ناگهان صدای جیغی آمد! اون دنی بود که دادو فریاد راه انداخته بود. همه نگران به سمت اتاق مموش رفتند.مموش داشت راه می رفت ولی چهار دست و پا! برادر او وقتی فهمید مموش از یکی از عروسک هایش خوشش آمده و به سمت او می رود، هی عروسک را به عقب می برد و او دنبال عروسک می کرد به همین ترتیب راه رفتن چهار دست و پا رو یاد گرفت.!

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 21:57 توسط محمدحسین نبی |

تولدت مبارک!

 

روز اولي كه مادر فهميد بچه‌اي در شكم دارد، خيلي خوشحال شد. اين بچه سومين بچه اين خانواده بود. بعد از سه ماه گفتند دختر است. ماه پنجم گفتند پسر است. هر دو ماه نظرشان عوض مي‌شد. دو ماه آخر گفتند دختر است ولي بعد از دو ماه پسر به دنيا آمد و همه تعجب كردند.

اين پسر توپولو، نمكي، سفيد و لپالو بود. مادر وقتي فهميد بچه پسر است تعجب كرد و وقتي پسرش را ديد، گفت: اسمشو مي‌گذارم «مموش». چند روز بعد وقتي بچه را به خانه آوردند، پدر گفت اسمش را مي‌گذارم «دني». مادر گفت: مموش. يك هفته سر اين اسم دعوا بود كه پدر كوتاه آمد و گفت: باشه مموش.

بابا مادر را خيلي دوست دارد و نمي‌خواهد مادر با او قهر كند و مادر داد زد: خيلي ممنون كه كوتاه آمدي و آمد پايين و گفت: خيلي دوستت دارم و باز هم تشكر كرد. و رفت در آشپزخانه غذا درست كند.

2 روز بعد پدر رفت و شناسنامه مموش را گرفت.

+ نوشته شده در شنبه 4 آذر1385ساعت 13:25 توسط محمدحسین نبی |