نمی دانید وقتی که آدم میدونه جهنمی چقدر عذاب میکشد.
این جملهای بود که مردی در سلول زندان برای هم سلولیهاش میگفت.تعریف میکرد که من کلاه برمیداشتم و سر اون یکی میگذاشتم.
لحن صداش نه افتخار آمیز بود و نه شورانگیز بود؛بلکه متاثر بود. متاثر از کارهایی که کرده، متاثر از آنکه نمیتوانست جبران کند.
مردی از تخت پایین پرید و گفت:«من هم در سطح توبد کردم و شاید بیشتر، ولی اینقدر متاسف نیستم. ببینم تو اگر کار بدی انجام بدی مادرت در اتاق رو روت میبنده و توش مار میریزه؟»
مرد اولی گفت:«نه»
-مگه خود خدا نگفته که من یک قطره از محبت رو به مادران دادم؟
-آره.
-پس وقتی مادر اون کارو نمیکنه پس خدا هم جهنمی رو راه نمیندازه چون خدا دارای تمام محبت است نه مثل مادر یک قطره رو داراست!
مرد رفت که بخوابد.مرد اولی رو به حال خودش گذاشت تا غرق در افکارش باشد...