دیروز کتابامو گرفتم. نیگا کردم و دیدم 12تا کتاب. غم اومد دلم. به خودم گفتم که باید چهقدر درس بخونم؟ بعد دوباره فکر کردم که من میخوام چه جوری تا دانشگاه درس بخونم؟بعدش گفتم مثل همه.
سعی داشتم حال خودم رو بگیرم و دنبال شغلی بگردم که اون قدر به درس خوندن نیاز داشته باشه که نگو و نپرس.همین جوری درگیر بودم که شغلی به ذهنم خورد.شغلی که برای رو کم کنی خودم لازم داشتم.«دکترِ مورخِ عکاس مصلت بر زبان فارسی و انگلیسی و مهندس کامپیوتر»یعنی دکتری که به عنوان درمان به نقاط دورافتادهی جهان میرود و برای کتابش عکاسی میکند.
شوقی به دلم افتاد که حد و مرز نداشت. آنقدر خوشحال که میتونم بگم انگار دو جهان رو به من بخشیدن. حتی فکر جهانگردی من رو دیوانه میکند چه برسه به خود جهانگردی. بعد خوشحال و خندون از این که تونسته بودم حال خود رو بگیرم به رخت خواب رفتم و خوابیدم. آنقدر خوشحال بودم که از ساعت 3 تا 6 ظهر خوابیدم.
+
نوشته شده در شنبه 23 شهریور1387ساعت 16:37 توسط محمدحسین نبی
|